دلتنگم
چشمهایم را می بندم،
چشمهای سیاهت را می بینم،
در سیاهی مطلق که نگاهم می کنند،
شاد و خندانند،
مثل دو ستاره روشن،
در آسمان صاف یک شب بهاری،
و دستهایت را می بینم که در هوا می رقصند،
چون دو پروانه زیبا در یک روز بهاری،
و پاهای کوچکت را،
که روی چمنهای سبز و خیس و تازه،
به دنبال هم، به هرطرف می دوند، شاد و رها ،چون دو همبازی…
و خنده هایت،
چون زیباترین، دلنشین ترین و شادترین موسیقی…
رها باش، شاد و رها، ای زیباترین پروانه، ای خوشبوترین گل بهاری،
رها از تمام غصه ها و غمها، رها از تمام دلتنگیها و دردها….
چون من که رها شده ام از بند قافیه ها و وزنها …
از بند زمانها و مکانها،
فاصله من تا تو، تنها به اندازه بستن چشمهاست،
و چه زیباست این دیدارهایمان،
هر کجا، هر وقت و هرطور که بخواهیم …
دیگر چشمهایم را باز نخواهم کرد…
