زندگی
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز ،
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح ،
بی درنگ ، آسمان از روی زمین برم دارد .
یا لا اقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد ،
اما ... نه ،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را .
من یک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار ،
محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم»
نه ، باشم و زنده بمانم .
و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم .
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم این « پیدای زشت »
و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم .
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست .
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...
« زندگی » نام دارد

درسهای زندگی
این ترانههای من بودند که به من همه آن درسهایی را که در زندگیم فرا گرفتم، آموختند. اینها به من، راههای پنهانی را نشان دادند.
پیش چشم من اختران بیشماری را در افق قلب من جلوهگر ساختند. این ترانههای من بودند که مرا در سراسر روز به رازهای اقلیم شادی و دردها رهبری کردند و اکنون، در این شامگاه و در پایان سفرم، مرا به کدامین دروازه کاخ آوردهاند نمیدانم.
من حکایتی را از تو میدانم، در آخرین ترانههایم میآوردم. رازها از قلبم بیرون میتراوند. مردم به گردم جمع میآیند و میپرسند مفاهیم اینهاچیست؟ و نمیدانم چه جوابی به آنها بدهم. میگویم او که معانی اینها را میداند کیست؟ تبسم حقارت بر لب میآورند و میگذرند، و تو در آن مکانْ لبخندزنان نشستهای.
