درسهای زندگی
این ترانههای من بودند که به من همه آن درسهایی را که در زندگیم فرا گرفتم، آموختند. اینها به من، راههای پنهانی را نشان دادند.
پیش چشم من اختران بیشماری را در افق قلب من جلوهگر ساختند. این ترانههای من بودند که مرا در سراسر روز به رازهای اقلیم شادی و دردها رهبری کردند و اکنون، در این شامگاه و در پایان سفرم، مرا به کدامین دروازه کاخ آوردهاند نمیدانم.
من حکایتی را از تو میدانم، در آخرین ترانههایم میآوردم. رازها از قلبم بیرون میتراوند. مردم به گردم جمع میآیند و میپرسند مفاهیم اینهاچیست؟ و نمیدانم چه جوابی به آنها بدهم. میگویم او که معانی اینها را میداند کیست؟ تبسم حقارت بر لب میآورند و میگذرند، و تو در آن مکانْ لبخندزنان نشستهای.
