مرا به دام می کشد
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه و سرکشم اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد
به اوج می برد مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی زدورها زسرزمین ابرها زسرزمین نورها
نشانده ای مرا به زورغی ز اوج ها ز ابرها و نورها
مرا ببر مرا ببر امید دل نوازمن
ببر به شهر شعر ها و شورها ببر به شعر شهر ها شورها
به راه پر ستاره می کشانیم فرا تر از ستاره می نشانیم

وداع
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم زتو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل

پائیز
از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را
پائیز ای مسافر خاک آلود در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری؟
جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم
پائیز ای سرود خیال انگیز پائیز ای ترانه مهنت بار
پائیز ای تبسم افسرده بر چهره ی طبیعت افسونکار

نا آشنا
باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من تشنه ای سیراب شد, سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من رهرویی در خواب شد
بر دو چشمم دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذر از جاه مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد زمن من چه گویم قلب پر امید را
او بفکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در آن تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای ناآشنا بگذر از من من تورا بیگانه ام
آه از این در از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند

نه ،
دلم تنگ نشده ،
واسه ی دیدن تو واسه بوی گل یاس ،
واسه عطر تن تو نه ،
دلم تنگ نشده .،
واسه بوسیدن تو برای وسوسه ی ، چشمای روشن تو ღ
چرا دلتنگ تو باشم ،
چرا عکستو ببوسم چرا تو خلوت شبهام ،
چشم براه تو بدوزم چرا یاد تو بمونم ،

اسیر
تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم
زپشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یاری رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست
زپشت میله ها هر صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم زمن بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمع ام که با سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خواموشی گزینم پریشان می کنم کاشانه ای را

رویا
باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته دور
یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ای چشم پر آتشش را از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای, این اوست در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد کای هوسران,مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من, که دیوانه بودم
وای بر من , که من کشتم او را وه که با چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست پانهادم به روی دل او
من به او رنج و اندوه دادم من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من , خدایا خدایا من به آغوش گورش کشاندم
در سکوت دلم ناله پیچید شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگی ها قطره اشکی در آن چشمها دید
همچو طفلی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم می توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون کرد چشمها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو صبر کن صبر کن لیکن او رفت بی گفتگو رفت
وای برمن که دیوانه بودم من به خاک سیاهش نشاندم
وای برمن که من کشتم اورا من به آغوش گورش کشاندم

شعله ی رمیده
میبندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم زوادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رد می کنم به خلوت و تنهایی
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتاب است
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را به خوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیامیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
از ساغر لبان فریبایی
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهده می خندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کردی
شاید دمی زفتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته بیتابی
دمساز باش با غم او دمساز

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی , می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان ابر جدا,یار جدا
سبزه نو خیز و هوا خرم و بستان سرسبز
بلبل روی سیه مانده زگلزار جدا
دیده از بهر تو خونبار شد, ای مردم چشم
مردمی کن مشو از دیده ی خونبار جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا
حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نپاید چو شد از خار جدا
